-
تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 19:48
ته دلم مانده که به یک استاد بزرگوار، باهوش و دوست داشتنی باری بگویم که از ایشان و حرف هایش آخرش چیزی شبیه به القاعده سر بر میکند بس که بنیاد گراست، بس که فهمش از دین باینری ست و عرف و هر آنچه در طول تاریخ ساخته اند برایش پوچ و تهی از معناست.اما هیچ وقت نمی گویمش بس که شرم میکنم. بس که به او مدیونم، ...
هجرت (3)
-
تاریخ: 1397/12/2 ساعت: 3:36
بعد از هزار سال عاقبت از سر اجبار ثبت نام ارشد، امروز کارتم را تحویل دادم و هیچ حماسه ای رقم نخورد! یک ساعت روی صندلی های آموزش فنی نشستم همشهری داستان خواندم تا سیستم وصل شود ، یک ساعت زیر آفتاب داغ
تاسیان
-
تاریخ: 1397/12/2 ساعت: 3:36
در بیست و چهار سالگی دیگر آدم هایی زا که اهل رفتن اند می شناسم. قبل تر هم میشناختم. آدم ها که میروند دلتنگ می شوم. قبلتر ها کنارشان می ایستادم، روبرویشان مینشستم، از دور می دیدم شان نمی دانستم حواسم
آسمان روی آسمان
-
تاریخ: 1397/12/2 ساعت: 3:36
مهمان ها که رفتند، چادرم و چند تکه لباس مشکی را انداختم توی ماشین. ساکم را تا که بستم او جان خوابش برده بود. ولو شدم روی مبل راحتی اتاق کتاب ها و برقعی گرفتم دستم. مال وقتی بود که کتاب شعر های چاپ چند
فردا که بهار آید.
-
تاریخ: 1397/12/2 ساعت: 3:36
قبل تر ها ، آتش روشن میکرده اند تا زمین گرم ش شود زودتر بهار بیاید. الان ها صدای تیربار از کوچه پشتی میریزد به اتاقم ، انگار که ارتش سوریه غوطه ی شرقی را بزند زمین زیرپایم میلرزد.علی الاصول نفس های آخ
خاطره های مونده اونور پل.
-
تاریخ: 1397/12/2 ساعت: 3:36
بهار میشود.بهار می شود و لنگ من و تو نمی ماند. بهار لنگ بودن تو نیست ، لنگ ماندن تو نیست. بدون تو حتی کمتر زیبا نیست. بیشتر هم زیبا نیست. مثل همیشه است. همانطور که همیشه بوده.لطیف، سبک. خنک و پر از شکوفه.
داستان
-
تاریخ: 1397/12/2 ساعت: 3:36
امروز توی سالن شهید بهشتی بالای کتابخانه، آقای الهیدان کاتولیک آلمانی چشم آبی لپ گلی همان طور که میخندید و میگفت خدا عشق است، توی تمام جمله هایش به خدا میگفت she میگفت herself و من هنوز از خوشحالی میخواهم گریه کنم و دلم یک متکلم سبزه ی عمامه مشکی خواسته است که بگوید خدا حب است و در نصف جمله هایش برا...